تبليغاتX
ما چند نفر

ما چند نفر

* به مرور زمان یاد می گیرید که فرق است بین گرفتن دست کسی و تازیانه زدن به روح او و

ایجاد احساس ناتوانی در او کردن.

* به مرور زمان یاد می گیرید که عشق به معنای حمایت بی دریغ و همراهی به معنای جای

دیگری دویدن و او را از اعتماد به نفس تهی کردن نیست.

* به مرور زمان یاد می گیرید که محبت کردن به معنای معامله کردن و هدیه دادن به معنای به

 بند کشیدن نیست.

*به مرور زمان یاد می گیرید که شکست هایتان را با سری بلند و چشمانی باز و با وقار یک

انسان بالغ و نه با درماندگی و اندوهی کودکانه بپذیرید.

*به مرور زمان یاد می گیرید که راه های منتهی به فردا را باید همین امروز طراحی کرد، چون

روی نقشه های فردا بعید است که بشود جاده ای زد.

* به مرور زمان یاد می گیرید که حتی نور حیات بخش آفتاب هم اگر زیاد روی پوست بتابد، آن

را می سوزاند.

* به مرور زمان یاد می گیرید که باغچه تان را خودتان بکارید ، علف هایش را خودتان در

بیاورید، شاخ و برگ درخت هایش را خودتان هرس کنید و منتظر نمانید دیگران برایتان گل بیاورند.

*به مرور زمان یاد می گیرید که انسان توانا و قدرتمندی هستید و واقعا ارزش و منزلت دارید.

* و از همه مهمتر، به مرور زمان  یاد می گیرید که صبور باشید.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387 19:50 توسط ندا |


اغلب انسانها بخش اعظم زندگی خود را صرف فکر کردن به عمر تلف کرده می کنند.

+ نوشته شده در جمعه 3 خرداد1387 12:16 توسط ندا |


چه سکوتی دنیا را فرا می گرفت

اگر هر کس به اندازه ی عملکردش صحبت می کرد!!!

+ نوشته شده در جمعه 27 اردیبهشت1387 18:50 توسط ندا |


هیچ چیز واقعا خراب نیست!!!

حتی ساعتی که از کار افتاده دو بار در روز زمان را درست نشان می دهد.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 3 اردیبهشت1387 21:1 توسط ندا |


وقتی صدای خرد شدنت زیر پای عابران زیباترین صدای پاییز است

دیگر چه فرقی می کند که برگ سبز کدام درخت بوده ای

+ نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1387 18:35 توسط ندا |


مهربانی را وقتی دیدم که کودکی خورشید را در دفتر نقاشیش سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد.

+ نوشته شده در شنبه 10 فروردین1387 9:41 توسط ندا |


به نظر من

تولد یعنی آغازی دوباره

امروز ، اولین سالگرد آغاز دوباره این وبلاگ است

امیدوارم سال خوبی برای شما عزیزان، برای وبلاگ ما چند نفر و برای ما سه دختر باشه

عید همگی مبارک.

+ نوشته شده در سه شنبه 28 اسفند1386 21:1 توسط ندا |


هرگز به کسی نخواهم گفت:" می دانم چه دردی می کشی؟"چون واقعا نمی دانم. من پدر، مادر و برادرانم را در حادثه ای از دست دادم، اما فرزندی نداشته ام ، پس چطور می توانم به مادری که فرزندش را ازدست داده، بگویم که می دانم چه می کشد.

هرگز به کسی نخواهم گفت:"مطمئنم که بر مشکلات غلبه می کنی" ، چون واقعا مطمئن نیستم. هزار بار تا به حال شده که من نتوانسته ام بر مشکلات غلبه کنم.

هرگز به کسی نخواهم گفت :"بچه ها بزرگ می شوند و زیر بازوی شما را می گیرند"، چون هزار بار دیده ام که بچه ها نه تنها زیر بازوی پدر و مادرشان را نگرفته اند ، که بار خودشان را هم روی دوش آنها انداخته اند.

هرگز به کسی نخواهم گفت:" اگر ما برویم و دیگری بیاید، همه کارها جور می شوند"، چون هزار بار دیده ام که خیلی ها رفته اند اماچیزی تغییر نکرده است.

هرگز به کسی نخواهم گفت:" اگر این کار را بکنی آن طور می شود یا نمی شود"، چون هزار بار دیده ام که خیلی چیزها طبق برنامه ریزی های ما جور در نمی آید.

اما به همه خواهم گفت :" این دنیا خدای حکیم و مهربانی دارد که بهترین چیزها را برای بندگانش می خواهد، پس بهتر است به جای فکر کردن به این چیزها، هر کاری را تا جایی که در توانمان هست ، درست انجام بدهیم و نتیجه را به خدا واگذار کنیم " . چون هزار بار دیده ام وقتی این طوری فکر کرده ام، اوضاع همیشه خوب بوده است.

+ نوشته شده در یکشنبه 12 اسفند1386 9:12 توسط ندا |


دنیا را بد ساخته اند...

کسی را که دوست داری ، تو را دوست نمی دارد

کسی تو را دوست دارد ، تو دوستش نمی داری

اما، کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد

به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسید

و این رنج است.

زندگی یعنی این.

+ نوشته شده در سه شنبه 7 اسفند1386 18:41 توسط ندا |


چه قدر حقیرند مردمانی که نه جرأت دوست داشتن دارند

نه اراده ی دوست نداشتن

نه لیاقت دوست داشته شدن

نه متانت دوست داشته نشدن

با این حال مدام شعر عاشقانه می خوانند!

+ نوشته شده در یکشنبه 5 اسفند1386 17:7 توسط ندا |


  

به راحتی می توان کسی را بخشید ولی به سختی می توان از کسی تقاضای بخشش کرد. 

+ نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386 17:35 توسط ندا |


  

فرصت دهید طرف مقابل فکر تلقین کرده شما را از ابتکارات خود تصور کند.

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 بهمن1386 17:3 توسط ندا |


 

پروردگارا به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند

عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند 

بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند 

به من بیاموز لبخند بزنم به کسانی که هرگز لبخند به صورتم ننشاندند

محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند.

+ نوشته شده در یکشنبه 30 دی1386 12:11 توسط ندا |


 

اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه ی زندگی نباشد صدای آب هرگز زیبا نخواهد بود. 

+ نوشته شده در دوشنبه 10 دی1386 10:17 توسط ندا |


 

در بین تمامی مردم تنها عقل است که به عدالت تقسیم شده زیرا همه فکر می کنند به اندازه کافی  

عاقلند.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 6 دی1386 15:7 توسط ندا |


 

زندگی فرصت بس کوتاهی است

تا بدانیم که مرگ آخرین نقطه ی پرواز کبوتر ها نیست

مرگ هم حادثه ای است مثل افتادن برگ از شاخه

تا بدانیم پس از خواب زمستانی خاک نفس سبز بهاریست.

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 آذر1386 10:3 توسط ندا |


 

خداوندا اگر روزی بشر گردی ، ز حال ما خبر گردی 

پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن از این بدعت 

خداوندا نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه زجری می کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است

+ نوشته شده در جمعه 16 آذر1386 10:36 توسط ندا |


 

میدونی  وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟ 

جایی که میری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم.

تو تنها نیستی.

تو کوله بارت عشق می گذارم که بگذری

قلب می گذارم که جا بدی

اشک میدم که همراهیت کنه

و مرگ که بدونی بر می گردی پیش من

 

+ نوشته شده در شنبه 26 آبان1386 9:13 توسط ندا |


 

پدرم وقتی ..........ساله بودم

 

وقتی ۴ ساله بودم : بابا هر کاری می تونه انجام بده.

وقتی ۵ ساله بودم : بابام خیلی چیزها می دونه.

وقتی ۶ ساله بودم : بابام از بابای تو باهوش تره.

وقتی ۸ ساله بودم : بابام هر چیزی رو دقیقا نمی دونه.

وقتی ۱۰ ساله بودم : در گذشته زمانی که بابام بزرگ می شد همه چیز مطمئنا متفاوت بود.

وقتی ۱۲ ساله بودم : خب ، طبیعیه پدر در آن مورد چیزی نمی دونه ، اون برای به خاطر آوردن کودکی اش

 خیلی پیر است .

وقتی ۱۴ ساله بودم : به پدرم خیلی توجه نکن ، او خیلی قدیمی فکر می کنه.

وقتی ۲۰ ساله بودم : آه خدای من ! او از جریان روز خیلی پرت است.

وقتی ۲۵ ساله بودم : پدر کمی درباره ی آن اطلاع دارد . باید این طور باشد ، چون او تجربه ی زیادی دارد.

وقتی ۳۵ ساله بودم : بدون مشورت با پدر کوچک ترین کاری نمی کنم.

وقتی ۴۰ ساله بودم : متعجبم که پدر چگونه آن جریان را حل کرد . او خیلی عاقل و دانا بود و دنیایی تجربه

داشت.

وقتی ۵۰ ساله بودم : اگر پدر این جا بود همه چیز را در اختیار او قرار می دادم و در این باره با او مشورت

 می کردم. خیلی بد شد که نفهمیدم او چقدر فهمیده بود . می توانستم خیلی چیزها از او یاد بگیرم.

  

+ نوشته شده در جمعه 18 آبان1386 11:26 توسط ندا |


 

هیچ می دانی فرصتی که از آن بهره نمی گیری 

آرزوی دیگران است؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 10 آبان1386 18:20 توسط ندا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

چشم سر آنچه را که ضرورت دارد ، نمی بیند.


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

تیر 1387

خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385



پیوندها

تنهاتر از سکوت
یادگار دوست
ستاره شهر
محمد و مهدی سلوکی
گوناگون
معجزه جعبه جادویی
IQ های یزد
به نام تک مکانیک قلبهای تصادفی
دل نوشته بی صدا
من می اندیشم
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin